وقتی ناصرالدین شاه آکتور سینما می شود
وقتی از پریز ِ برق هنوز هم هوای سرد می آید
وقتی خستگی به حد اعلا می رسد
وقتی امید ناامید می شود
وقتی سیگار عزیزتر از جان می شود
وقتی سر تا پایت فیلم نامه می شود
وقتی شوپن هاور به مرگ ِ تو راضی می شود
وقتی احتمالات همه چیز می شود
وقتی کلا به پول و کمی هم کون ِ سفید بستگی دارد
وقتی نزدیک می شود
وقتی انرژی منفی می شود
وقتی چنین کرد سبیل
وقتی صمیمیت امضا می شود
وقتی یک خواب باعث هیچ اتفاق خاصی نمی شود
وقتی بزغاله صادر می شود و دوستی با هویج لذت بخش تر از همیشه
وقتی پوره ی سیب زمینی شب و روزت می شود
وقتی افکار ِ جامعه همه خائن اند
وقتی از خودت هم متنفر می شوی، پس همه را دوست می داری
وقتی عید خب عیده دیگه، به تو چه؟ مگه چه فرقی با بقیه روزا داره؟
وقتی تنها فرقش اینه که بازم گربه سیاهه از قفس بیرون میاد و متلک "بارون" ت میکنه
وقتی به زودی تولد تولد تولدت مبارک، مبارک مبارک تولدت مبارک؟
وقتی یاد می گیری قلم همیشه باید دم دستت باشه -اما فقط یاد می گیری-
وقتی سوژه ها امونت نمیدن ولی از بس که گشادی؛ میگی لق ِ همه -یعنی حتی نقض ِ اصل ِ بالا-
وقتی کمبود حافظه پدرت را در می آورد
وقتی هرکی داداش کوچیک داره فقط درک میکنه که اگه داداش کوچیکش بگه "عجب خطی داری داداشی، عجب مویی داری داداشی، چه دوستای باحالی داری داداشی؛ یعنی منم یه روزی مثل ِ تو میشم داداشـــــی؟" چه حــــــــــالی داره
وقتی بیزاری از اینکه کسی منظورتو نمی فهمه، پس به درک
وقتی رنگ ِ مـُـد میگن کله غازیه، پس تو چرا مد نشدی؟
وقتی عواطف؛ عواقب دارد بسی
وقتی پله اول پیدا نمی شود و هویت و معنی در زمان گــُم می شود -و مورچه ها هم در پس ِ آن-
وقتی عاقبت ِ کار پنهان -تر از همیشه- می شود
وقتی اصلا حقیقتی وجود نداره که بخواد تلخ باشه یا شیرین
وقتی عینکت هم مثل عقاید ِ محترمت زیر پا له می شود
وقتی غلط نکنم فردا پس فردا یه چیزم می شود
وقتی حیف که فروغ نمیگه ایمان بیاوریم به آغاز فصل ولرم
وقتی این نیز بگذرد
وقتی این نیز می شود
وقتی هوا ولرم می شود...
عرفان، فروردین 1388
به نظرم سال 1909 باشد. احساس می کنم در سالن نمایش فیلم هستم. دست بلند نور تاریکی را می شکافد و می چرخد، چشم هایم خیره بر پرده. فیلم صامتی است مثل فیلم های زندگی نامه ای قدیمی که بازیگران اش لباس های از مد افتاده ی مسخره ئی به تن دارند، و نماها با پرش هائی ناگهانی عوض می شوند. بازیگران هم انگار می جهند و بیش از حد تندتند راه می روند. اصل فیلم ها خط خطی و نقطه نقطه اند، طوری که انگار موقع فیلم برداری باران می آمده است. نور بد است.
بعدازظهر یک شنبه دوازدهم ژوئن 1909 است، پدرم در خیابان های ساکت بروکلین به دیدن مادرم می رود. لباس اش تازه اتو شده و کراوات اش زیر یقه ی بلندش سفت گره خورده. با سکه های توی جیب اش بازی می کند و به لطیفه هائی که می خواهد بگوید فکر می کند. احساس می کنم انگار تا حالا در تاریکی لطیف سالن استراحت کرده بوده ام؛ نوازنده ی ارگ الحان احساس های آشکار و پنهانی را می نوازد که تماشاگران بی اختیار خود را با آن تکان تکان می دهند. بی نام و نشان ام و خود را فراموش کرده م. آدم وقتی به سینما می رود همیشه همین طور است، به اصطلاح مثل ماده ی مخدر است.
پدرم، خیابان به خیابان، از جلوی درخت ها، چمن کاری ها، و خانه ها می گذرد و هرازگاهی به خیابانی می رسد که تراموائی، لک و لک کنان و کشان کشان، آهسته پیش می رود. راننده ی تراموا که سبیلی چخماقی دارد، به خانم جوانی که کلاهی کاسه مانند و پردار به سر دارد کمک می کند تا سوار شود. خانم مزبور موقع بالا رفتن از تراموا دامن بلند خود را بالا می گیرد. راننده، سرخوش و بی خیال، بقیه ی پول را می دهد و زنگ را به صدا در می آورد. از درودیوار پیداست که امروز یک شنبه است، زیرا همه لباس پلوخوری یک شنبه شان را پوشیده اند و سروصدای تراموا سکوت روز تعطیل را بارزتر می سازد. مگرنه این که بروکلین شهر کلیساهاست؟ همه ی دکان ها، به جز یک نوشت افزار فروشی و یک فروشگاه که توپ های بزرگ سبز پشت ویترین اش دارد، بسته اند.
پدرم این راه طولانی را مخصوصا انتخاب کرده تا بتواند قدم بزند و فکر کند. او در فکر آینده ی خویش است و با سرخوشی موقرانه ئی به محل مورد نظر می رسد. به خانه هائی که از مقابل شان رد می شود و ساکنین شان به ناهار روز یک شنبه مشغول اند توجهی ندارد، همین طور به درختان بی شماری که، هم چون نگاه بانان خیابان ها، پر از برگ گشته اند و سایه ی سردشان سراسر خیابان را فرا می گیرد. یک کالسکه ی تشریفاتی رد می شود، سم اسب هایش در این بعدازظهر ساکت، چونان سنگ فرو می بارند، و گه گاه اتومبیلی، مثل کاناپه ئی روکش شده، فش فش کنان رد می شود.
پدرم به مادرم فکر می کند، به این که چه خوب می شود وقتی او را با خانواده اش آشنا کند. ولی هنوز نمی داند که می خواهد با او ازدواج کند یا نه، و گه گاه از این رابطه ئی که به تازگی ایجاد شده به وحشت می افتد. اما بعد به مردان بزرگی می اندیشد که او تحسین شان می کند، و ازدواج هم کرده اند: ویلیام رندلف هرست، و ویلیام هاوارد تافت، که به تازگی رئیس جمهور ایالات متحده شده است.
پدرم جلوی خانه ی مادرم می رسد. خیلی زود رسیده، و همین دست پاچه اش می کند. خاله ام با شنیدن زنگ بلند در، دستمال سفره به دست -آخر خانواده هنوز سر ناهاراند- در را باز می کند. با ورود پدرم، پدر مادرم از پشت میز بلند می شود و با او دست می دهد. مادرم دویده به طبقه ی بالا تا سر و وضع اش را مرتب کند.
دلمور شوارتز، بخشی از نوولِ در خواب مسئولیت آغاز می شود
معتاد ریا و پی کنکاش هستی
متولد چهاردهمین روز از سیزدهمین ماه ِ سال هزار و سیصد و چهارده هستم. دقیقا هم ساعت سیزده و چهارده دقیقه تموم؛ نافمو بریدن. از سال سی و چهار تو جنگ بودم تا الان. سرباز شماره ی سیزده و چهارده از جوخه ی مشترک ِ سیزده و چهارده. راستش قضیش مفصله ولی برای توضیح همین بس که من تو هردو جوخه بودم و وقتی دوتاش باهم قاطی شدن -به دلایلی- منم یادم نبود دقیقا شمارم چند بود؛ سیزده یا چهارده، در نتیجه معروف شدم به سرباز شماره ی سیزده و چهارده. میدونم به نظر بعضیا منطقی نیست ولی منطق ِ من همینه که هست. کارم بی کاریه. کاریکاتور، نقاشی، رنگ پاشی، درکل الافی. البته تخصص اصلیم نوشتنه. نوشتن و خوندن. نوشتن و خوندن ِ چیزایی که غیر خودم کسی نفهمه. یا نهایتا فکر کنه می فهمه. تا حالا هم چهارده بار بازداشت شدم، سیزده بارش گذرونده شد و آخریشم در حال گذرونه.
از حال و هوای جبهه اگه بپرسین خب زیاد قابل عرض نیست. فرماندهمون که خیلی سال پیش مرد. میگن زرتشت اولین کسی بود که فهمید اون مرده ولی خب هنوز هم معلوم نیست. ما که با توهمش حال می کنیم. اینجا غیر از رادیو تلویزیون همه چی پیدا میشه: سنگ، شعار، تانک، بوم، وایو، پیکان، جی تی اِی سان آندریاس، قانون نامه ی حمورابی، و چه بسا در انتظار ِ تخم ِ کفتر حتی. بعضی وقتا فکر می کنم من اگه امکانات داشتم، در حد بعضیا؛ چیکار می کردم؟ البته بعضیا چه بسا همینقدشم... راستی یه نکته ای نزدیک بود از قلم بیفته، اینجا برای جلوگیری از تجاوز؛ حجاب سر می کنن و نماز اول وقت می خونن. حالا کاری به این نداریم که خیلیا هم محض مـُـد و جلب توجه یه چیزایی هم زرزر می کنن. چی بود؟ بسم الله تکذیب؟ یا تکتیر؟ نمی دونم یه چی تو همین مایه ها بود ولی که اتفاقا بین ِ اسنایپرا هم جا افتاده بود. مد بود هرکدومشون که سی و چهار درجه دار ِ دشمن رو بتونه بکشه بعدش یه زری بزنه و یه گوله هم برا خودش حروم کنه. مطمئن باشین اگه لفظی بدتر از حروم پیدا می کردم حتما به کار می بردم.
سال سی و چهار که قرار بود اعزام شیم برا جنگ خوب یادمه. فکر می کردم باید دانشگاه برم، مدرک بگیرم تا شاید یه کار درست حسابی هم... البته این قضیه ی درس خوندن من هم کلی جریان داشت. کلی رشته اینور اونور کردم آخرشم دیدم هنر یه جورایی بگی نگی از بقیه قابل تحمل تره. کنکور دادیم و خلاصه با خرخونی و هرچی که بود یه رتبه ی قابل توجهی هم آوردیم. یه چیزی بین ِ هشتاد تا چهارصد و خورده یی. خوب بود. ولی هنوز یه سال نبود می رفتیم دانشگاه که جنگ شروع شد. گرچه من شخصا از وقتی عر زدن - ُ- یاد گرفتم تو جنگ با دنیا بودم. جنگ جنگه. ولی این بار استثنائا جنگ جنگ نبود. این جنگ از اون جنگا بود و اون جنگ از اون جنگا نبود. روزی که اعزاممون میکردن قشنگ یادمه. اومدن ریختن تو دانشکده و گفتن هرکی مدرک داره بذاره دم کوزه و آبشو بخوره. به عبارتی جایی که ما قرار بود مثلا بجنگیم مدرک به هیچ دردی نمی خورد. خلاصه وقتی هم که رسیدیم پشت ِ سنگر دیدن من ِ نا اهل هیچ کاری بلد نیستم که به کارشون بیاد؛ گفتن پس لااقل رنگ و نگاتیو و قلم و اینا مصرف کن. بیشتر از هر رنگی هم البته قرمز مصرف می کنم. قرمز ِ خالخالی.
پومی صدام می کنن. جنسیت مشخصی ندارم. ظاهرا میگن مونث ولی باطنا فکر کنم من همه جوره انسانم. نیازی به تفکیک نمی بینم. تجربم کمه، اما فکرم زیاده! آدمای زیادی رو تست کردم؛ حداقل سی و چهار نفر، ولی بعد ِ یه مدت کوتاه -و بعضا بلند- از بیشترشون سیر شدم. دیدم چیز جدیدی ندارن برا رو کردن. به نظر من دوست ِ خوب کسیه که بشه همیشه باهاش تبادل اندیشه کرد. حتی اگر هم یه وقتی شد که چیز جدیدی نداشته باشه برا رو کردن؛ قدرت ِ تحلیلش بالا باشه. اینجوری هیچوقت خسته کننده هم نمی شه. هیچوقت هم لازم نیست باهاش قطع رابطه کنی. به عبارتی، همیشه بدرد بخوره.
اعتماد بنفسم زیاد بالا نیست در حد ادعا، ولی کم هم نیست در حد اُسکلا. فکر می کنم قراره هزار و سیصد و چهارده سال عمر کنم. زندگی ِ مفید. دوست دارم تو این هزار و سیصد و چهارده سالی که زندم تا میتونم برا خودم باشم. از زیر بار زور رفتن به همون اندازه متنفرم که یه آدم ِ بالغ از خیس شدن ِ جاش. خانواده، دیکتاتوری، رئیس دانشگاه، همه یه گهن. یه روزایی فکر می کردم باید همه رو تغییر بدم. فکر می کردم مسئولیت سنگینی رو دوشمه. بعدا فهمیدم ولی نه، بهتره وقتمو حروم ِ چیزای مسخره ی دیگه ای غیر از روشن کردن ِ مردم کنم.
کفش زیاد دوست دارم چون اهل ِ پیاده رویم، ولی قرار نیست که چون اهل ِ فکرم پس به کله پاچه هم علاقه داشته باشم. البته شاید هم... نه خیر هم ندارم! ولی... خب باید فکر کنم، شاید یکم علاقه داشته باشم ولی اینو لااقل مطمئنم که به پوره ی سیب زمینی و سالاد اُلویه عشق می ورزم.
اهل دود نیستم. یعنی هستم؛ ولی نه به اندازه ی بعضیا. تازه نهایتش هم اینه که یه مکبث به لبمون بخوره. گرچه الان همون بعضیا میگن بهمن بهتره. چی بگم آخه -!- عاقلان دانند. ولی شخصا عقیده دارم دود کلا خوب نیست. البته یه جایی هم همون بعضیا میگه من انسانم و حق دارم خودمو نقض کنم، در نتیجه منم می تونم خودمو نقض کنم. کی گفت دود کلا خوب نیست؟
کم و بیش بازی هم می کنم. بازی های رایانه ای -!- البته گفتم که: کم و بیش. یعنی من همش بازی نمی کنم. هم به بازی علاقه دارم و هم ندارم. نصف علاقه دارم؛ نصف ندارم. یا میشه گفت حتی به نصف ِ بازیا علاقه دارم به نصفشون نه. یا از نصف ِ یه بازی خوشم میاد از نصف دیگش نه. در هر صورت من نصف نصفم.
ساز؟ ساز بزنم؟ اینجا وسط جنگ کی دیگه به جوراب ِ نشسته ی فلان وزیر فکر می کنه؟ چه ربطی به سیگار داشت آیا؟ نه من مثل بعضیا ساز نمی زنم. گرچه دلم می خواد هرچی زودتر شروع کنم یه سازی رو. یا حداقل مثل بعضیا سوت بزنم. ولی کو وقت؟
مو. گفتم مو. خیلی وقت پیش فهمیدم مو به طرز عجیبی تو قیافه تاثیر داره. یه مدت کچل کردم. یعنی کچل بودم. یه مدت؛ کوتاه. بلند. شلخته و پریشون حتی. در نهایت هم به این نتیجه رسیدم که هرچه پیش آید خوش است. نیست؟ خوبه مثل اون سرباز شماره یازده ریش بلند کنم؟ یا مثل بعضیا خیلی ریش بلند کنم؟ من همینم که هستم. می خوای بخوا نمی خوای نخوا. مگه دنبالت اومدم؟ اصلا کی گفته که من باید تو این سلول وسط ِ این جنگ در مورد ِ مو صحبت کنم؟
هم سن و سالای من یکی از دغدغه هاشون رفتن پیش ِ فالگیر و شنیدن ِ مزخرفات و خرافاته. اما من دغدغه اصلیم چیز دیگست.حتی ازدواج هم نه. بهشت؟ نه، برو بابا. نه. اونم نه. دغدغه ی من خود ِ منم. همین.
فیلم زیاد خوندم. کتاب زیاد دیدم. حرف هم زیاد زدم. ولی هیچکدومش ربطی به تک بعدی بودنم نداره. البته که تا قسمتی داره. ولی من که تک بعدی نیستم. هستم یعنی؟ نه فکر نکنم باشم. حداقلش نمی خوام که باشم. این خودش کلی ارزش داره. نداره؟ کدوم آدم ِ تک بعدی رو دیدی که بدونه تک بعدیه و بخواد تک بعدی نباشه؟ پس من خاصم دیگه. نیستم؟ چرا هستم. مثلا خود بعضیا هم حتی همیشه اعتراف می کنه که من قابل مقایسه با طناز و اینا نیستم. یعنی هستم؟ نه دیگه نیستم. پس من خاصم. حتی اگه شبیه بعضیا باشم. می دونین آخه من و بعضیا و من خیلی شبیه همیم. هر سه تامون انگار سه تا آدم مختلفیم، ولی شبیه. بعضی وقتا من یه کاری می کنم شبیه بعضیا میشم، بعضی وقتا بعضیا یه کاری می کنه شبیه من میشه، بعضی وقتا هم من. یعنی هر سه تامون شبیه همیم. و البته شبیه هم بودیم از بچگی. باور نداری قارقار. بعضیا میگه ما از یه منبع انرژی می گیریم ولی من فکر می کنم چرت میگه. چون آثار و شواهد نشون میده اون منبعه؛ که از ما انرژی می گیره. به هر حال مهم اینه که ما یه اکیپیم، و عاشق ِ هم. شاید بعدا اکیپمونو گسترش هم بدیم. منتها فعلا چون سر ِ بعضیا شلوغه وقت نداریم فرم عضویت پخش کنیم.
کوچیک تر که بودم ترجیح می دادم خونه تنها نمونم. الان که بزرگتر شدم ولی ترجیح میدم تنها بمونم. حتی بعضی وقتا نمی خوام بعضیا رو ببینم، تنهای تنها. البته این ربطی به دوست نداشتن نداره، یا حتی ربطی به این که دوست دارم اکیپمون بیشتر شه هم نداره. اصلا بذارین از همین الان بگم که فردا حرف نمونه توش: تنها ارزش ِ بی ارزش برای من خود ِ ارزشه. خب... بعضی وقتا شاید ترجیح میدم بعضی کارا کنم ولی هیچوقت ترجیح نمیدم با بعضیا حرف هم حتی بزنم. اصلا بهتره که آدم به بعضیا فکر هم نکنه. بی فایدست. بی فایده ترین کار ِ ممکن. گرچه بعضیا رو دوس دارم ولی به همون اندازه هم از بعضیا بدم میاد.
بعضی وقتا فکر می کنم بعضیا رو خوب می شناسم ولی بعضی وقتا شدیدا دچار شک میشم. گاها حتی به آدم بودن ِ بعضیا هم شک می کنم. همیشه یا نیست یا اگرم هست در دسترس نیست. کلا نزد ِ افکار ِ ما بعضیا هیچوقت نیست. یا هست؟ نمی دونم دقیقا، میون ِ شک و تردید -!- اسیرم. فعلا که ازش بی خبرم. میگن جدیدا یه فیلم ساخته به اسم ِ 1314 که البته برای نمایش به عموم نیست. میگن می خواد نسخه دوّمشم بسازه. از کجا معلوم، شاید ساخت و کارش گرفت. از بعضیا هیچ چیز بعید نیست. ساعت چنده؟ حدس می زنم الان مشغول نوشتن باشه. انرژیه دیگه، به هممون یهو می رسه. ای کاش الان با من تو بازداشت بود. ولی نه، همون بهتر که نیست. اولش آدم دلش می خواد باهاش حرف بزنه بعدش اما از کرده ی خویش پشیمون میشه. بس که این بشر خودخواهه. درست مثل من و من. به هر حال هرجا که هست دلم قرصه کسی نمی تونه بهش چیزی بفهمونه. اون همینه که هست. ای لـعـنـتـی دوباره یادم رفت، سر ِ ساعت سیزده و چهارده دقیقه باید قرصمو می خوردم. نگهبان...
عرفان، سیزدم و چهاردم اسفند 1387
شده چندی دل من حبس به زندان هوس
می رود کوچه به کوچه ، پی شیطان هوس
روز اوّل که به اعجاز هوس پی بردم
شکّ و تردید نکردم سر ایمان هوس
دست در حلقه ی گیسوی خدا رقص کنان
عشق و حالیست مرا هردم از عرفان هوس
کاسه ی داغ تر از آش به من میگوید
توبه کن این دم و برخیز به درمان هوس
آنقدر در پی این کار کنم لجبازی
تا شوم شهره ی آفاق به کیوان هوس
کیوان ذبیحی مهرایران، شهریور 1375
ساعت 8:10، خونه ی شماره 1
پنیر می خوری؟
نه، فقط بشین کارت دارم
خیلی خب بگو ببینم، چی باعث شده که این وقت صبح بیای اینجا و مزاحم خواب من شی جناب آقای رضا خان؟
میگم، صبر کن
صبر نمی کنم، پنیرمو می خورم، تو هم در حین ِ خوردن ِ من میتونی بنالی
خب باشه بخور، تو چایی نمی خوری؟
نه، عادت ندارم، تو بگو
ای بابا، من شاید چایی می خواستم، حالا بیخیال، میگم. قضیه از این قراره که من و عالیه یه کم به مشکل برخوردیم، یعنی راستش چی جوری بگم، عرفان، دیگه نمی تونم
چیو دیگه نمی تونی؟
خیلی سخته کسی رو که دوسش داری... نمی دونم چی جوری باید اصل ِ جمله رو ادا کنم. سخته
فکر کنم فهمیدم. لازم نیست دیگه حرفی بزنی. بهم زدین؟
نمی دونم دقیقا، فکر کنم آره...
رضا شما دو تا تــُرکین؟
[تعجب]
جدی می گم. خیلی ترکین، آخه آدم با کسی که بهش وابستست بی خودی بهم می زنه؟
[هنوز در حال تعجب از حرفی که زده بودم، ترک]
خیلی خب خیلی خب، اینجوری هاج و واح منو نیگاه نکن. با عالیه حرف می زنم. پنیر می خوری؟
ساعت 8:10، خونه ی شماره 2
ریـــــنگ ریــــــــــنگ [صدای زنگ آیفن]
کیه؟
سلام. صبح بخیر. منم؛ عالیه. بیدارت که نکردم؟
اِ سلام، بیا بالا، جیـــــز [صدای باز شدن در]
لاق لاق لاق لاق لق [صدای پاشنه ی کفش، که همین الان صاحابش سکندری خورد] آخ
سلام [با تعجب] چی شد؟ [باز هم با تعجب] خوبی؟
ایش، این همسایهاتونم هرچی میاد دستشون میذارن رو پله، خدا پدرشونو لعنت کنه
دختر خب چشاتو باز کن اول ِ صبی. از این ورا؟
بزار بیام تو، مفصله، خواب بودی؟
نه زیاد. بفرما
مرسی
بشین من برم یه چایی بریزم
نه نه نمی خواد مرسی
تازه دمه ها
نــُچ. باید حتما باهات صحبت کنم
من گوش می کنم، بگو ببینم
صــدف [نگاه مظلومانه]
اِ جونم عزیزم چرا ناراحتی انگار؟ چــــی شده؟
والا چی بگم، نمی دونم دیگه باید چیکار کنم، دیگه هیچ راهی به مغزم نمی رسه
اِ چی شده بگو دیگه، جون به لبم کردی دختر
با رضا بهم زدم
چی؟ [تعجب شدید]
با رضا بهم زدم...
ساعت 11:25، خونه شماره 3
ریـــــنگ ریــــــــــنگ [صدای زنگ آیفن]
کیه؟
سلام، عرفانم، باز کن درو ببینم
جیـــــز [صدای باز شدن در]
تـــــخ [صدای بسته شدن در]
[همزمان با اینکه میره در ِ ورودی ِ خونه رو باز کنه در حال فکر به اینکه این دیوونه اینجا چیکار داره؟]
اَه این همسایهاتونم هرچی میاد دستشون میذارن رو پله، خدا مادرشونو لعنت کنه
سلام
آه آره معذرت می خوام یادم رفت سلام کنم. سلام
بفرما تو
پس چی؟ می خواستی بیرون تو راه پله حرفامو بزنم؟
تـــــخ [صدای بسته شدن در ِ ورودی ِ خونه] حرفاتو؟ جریان چیه؟
بذار بشینم یه نفسی تازه کنم، میگم
شربت داری؟
شربت؟ [با تعجب] تو این سرما؟
داری یا نه؟ اصلا جاشو بگو خودم درست می کنم اگه زحمت میفتی
نه، زحمتی نیست، آلبالو می خوری یا آبلیمو [قبل از اینکه حرفش تموم شه داشت به این فکر می کرد که واقعا از این بشر پرروتر هم وجود داره؟]
ترجیحا هر دوتاش، آلبیمو
چشم!
مرسی
اِ تو تشکر کردن هم بلدی؟ [با یه لحن تقریبا حق به جانب]
برو شربتتو درست کن حرف نزن، صبح رضا پیشم بود
رضا؟ [با تعجبی که از آشپزخونه رایحش به مشام می رسه]
آره، یکم حرف زدیم. و البته به این نتیجه رسیدیم که شما دو تا ترکین. عالیه ولش کن شربتو بیا کارت دارم.
ساعت 11:25، خونه شماره 2
ریـــــنگ ریــــــــــنگ [صدای زنگ تلفن]
بله؟
ســـــلام
اِ سلام، تویی رضا؟
آره، خواب بودی؟
نه بابا نزدیک ظهره این چه حرفیه
آخه صدات شبیه خواب آلوداست
نه بابا، خوبی؟ چه خبر؟
هیچی، هستیم، بی کاری؟
چطور؟
یه کم حوصلم سر رفته بود، خواستم حرف بزنیم
ایول اتفاقا منم می خواستم باهات حرف بزنم
با من حرف بزنی؟ در مورد ِ؟
میگم الان. راستش امروز صبح عالیه اینجا بود. تا همین یک ساعت پیش. حول و حوش ده و نیم اینا بود که گفت کار دارم باید برم، هرچی هم اصرار کردم نموند. یه چیزایی شنیدم رضا. جریان چیه؟ شما دو تا چتونه؟
نمی دونم، منم زنگ زدم راجع به همین باهات صحبت کنم، واقعا نمی دونم چه مرگم شده
چرا؟ اینقدر پیچیدست؟
[سکوت]
اَه اَه چه سوال ِ مسخره ای پرسیدم خودم فهمیدم
نه مسخره نبود، شاید پیچیده نیست، من پیچیدش می کنم، گفتی وقت داری حرفامو بشنوی؟
ساعت 14:45، خونه شماره 1
خیلی خوش اومدی [با خنده]
آره، خیلی خوش اومدم. تو هیچوقت نباید یه چایی تو خونت دم باشه؟ [رهسپار به سمت آشپزخونه]
نه دیگه می دونم آخه تو میای دم می کنی
بگو تنبلم
خب اینم گفتن داره؟ چیزی که عیان است دیگه چه حاجت به بیان است؟
[صدای خنده] آره والا، راستی عرفان، رضا بهت چیزی نگفته؟
چرا اتفاقا. صبح اینجا بود. پنیرم خورد
[با صدای تقریبا بلند که مطمئنا از اتاق خواب هم شنیده میشه] واقعا؟ چه خوب. کار ِ منو راحت کرد پس
کار ِ تو مگه چی بود؟
[با همون ولوم] می خواستم یکم راجع به رضا و عالیه با هم صحبت کنیم
اِه؟ راجع به این دو تا... تو که ترک نبودی صدف؟
[با همون صدای بلند می خنده] نه بابا راحت باش
لباساتو فقط خواهشا رو تخت نندازیـــــا
خیلی خب بابا، تو خودت از همه شلخته تری باز داری به من یاد میدی؟ [با خنده ای ملیح میاد سمت حال]
نه خب، چه خبر دیگه؟
نیست قابل عرض، خوش میگذره؟
صرفا می گذره
چه جمله ی فلسفی یی
آره خیلی بی ربط بود
[با خنده] برم چایی بریزم؟
اگه دم اومده بدم نمیاد، یه شربتم درست کن
دیوونه، باشه. راستی...
ساعت 14:45، خونه شماره 3
من که به خدا خیلی گیج شدم. اصلا نمی فهمم باید چیکار کنم. از اینور با خونواده مشکل دارم. از اونور با دانشگاه. اَه، لعنت به این زندگی. دلم میخواد گریه کنم
منم گیج شدم به خدا. مشکلات ِ منم کمتر از تو نیست رضا جان. اما باور کن الان تو برام مهم تری. رضا خیلی دوســِـت دارم
منم دوســِـت دارم. ولی موندم، موندم تو همه چی
آره میفهمم، کاملا درکت می کنم. من امروز تو شرکت با همه دعوام شد. نمی خوام دیگه برم
منم دیگه شرکت نمی رم. چه خوب میشد با هم یه شرکت می زدیم. یا اصلا تو خونه با هم کار می کردیم. نه؟
آره خیلی خوب میشد. فکر کن من برات چایی میارم، تو ولی همچنان مشغول ِ کار کردن رو لوگوی فلان شرکت ِ خوردوسازی هستی که مثلا یه فراخوان ِ تشریفاتی زده برا عوض کردن ِ آرم
وای، واقعا خوش می گذشت نه؟.. چقدر اینجا سرده
بده من بینم دستاتو. اِ تو مگه دستکش نداشتی؟ چرا اینقدر سردی پس؟
عالیه... واقعا خسته شدم...
[ناخودآگاه هردو سرشونو گذاشتن رو شونه ی هم، سکوت ِ سرد و گرمی همه جا رو فرا گرفت]
ساعت 19:62، خونه شماره 1
اصلا هیشکی بیشتر از خود ِ آدم نمی فهمه که چی میگه. نمی دونم چرا کسی متوجه حرفام نمی شه. همه خنگ شدن، آره. همه خنگ شدن. تو این سرما کی دیگه به جوراب ِ نشسته ی فلان وزیر فکر می کنه؟ مگه نه پدرام؟ [پدرام صرفا یک شخصیت ِ نیمه مجازی نیمه واقعیه] من نمی دونم آخه مگه مجبوریم سر صبحونه بجای پنیر، هویج بخوریم؟ [تصمیم گرفت یه لیوان چایی بریزه] دست صدف باز درد نکنه؛ چقدر خوبه که هر چند وقت میاد اینجا چایی دم می کنه. تا سه چهار روز چایی دارم. اِه، این دیگه چیه؟ احضاریه ی دادگاه برای پرداخت بدهی ِ وام؟ وا، به حق ِ چیزای نشنیده، این که مال ِ مستأجر ِ قبلیه، چرا آوردن اینجا؟ گور پدرش. ولی هیچ چیز تو دنیا لذت بخش تر از این نیست که با یه لیوان چایی ِ داغ و یه کمی هم پنیر وایسی جلو پنجره و کتک کاری ِ دختر و پسر ِ همسایه ی روبرویی رو نیگاه کنی.
ساعت 19:62، خونه شماره 2
هرچی فکر می کنم چیز خاصی به ذهنم نمی رسه. اصلا نمی فهمم. رضا و عالیه چرا باید بهم بزنن؟ اونا که اینقدر همدیگرو دوس دارن. شاید فقط یه امروزه، فردا با هم آشتی می کنن. اصلا شاید همین الان با هم آشتی کردنو دارن یه چایی ِ داغ ِ داغ می خورن. وای اگه آشتی نکنن که خیلی بده. ولی حتما عرفان فکری به ذهنش می رسه. مطمئنم الان داره به یه راه حل ِ توپ فکر می کنه. وای، دیگه نمی تونم فکر کنم. مغزم خسته شد. اوفـــــــِـــی، عرفان راست میگه دیگه، به نظر ِ منم این دو تا ترکن. البته اگه آشتی نکنن. اصلا چه معنی داره؟ اِ اِ اِ، می بینی توروخدا؟ آخه تو این سرما کی دیگه به جوراب ِ نشسته ی فلان وزیر فکر می کنه؟ عجب آدمای مسخره ای هستن این بچه های تحریریه ی گل آقا. بی خودی پولمو حروم کردم. دیدی صدف خانم؟ باز تو بگو گل آقا بخر. می تونستم صد تومن بذارم روش هفته نامه ی سینما رو بخرم. می بینی توروخدا؟
عرفان، دی 1387
ببین چگونه آمپر بالا زدی
راست راست
بزن کنار
صلوات بکن
هم اگر با کلمه مشکل داری
راست راست
آمپر بالاست
ولی نزن کنار
عرفان، بهمن 1387، در بی حوصلگی از درازی ِ راه اما امیدوار
بزرگترین اقیانوس دنیا در شهر مونتری ایالت کالیفرنیا شروع می شود، یا شاید تمام می شود. بستگی دارد به این که آدم به چه زبانی حرف بزند. دوستم زنش قهر کرده. سرش را انداخته پایین و از در رفته بیرون و حتی یک کلمه نگفته خداحافظ. رفتیم و قدری شراب پورت برداشتیم و راه افتادیم طرف اقیانوس آرام.
یک ترانه ی قدیمی هست که همه ی گرامافون های سکه ای آمریکا می نوازندش. آن قدر این ترانه قدیمی است که در ذره ذره ی غبار آمریکا ضبط شده و روی همه چیز نشسته و صندلی ها و ماشین ها و اسباب بازی ها و چراغ ها و پنجره ها را تبدیل کرده به میلیارد ها گرامافون که آن ترانه را دوباره در گوش دل های شکسته ی ما بخوانند.
نشستیم در ساحل کوچکی که پشتش صخره های خارا بود و جلویش عظمت اقیانوس آرام، با همه ی گنجینه ی حرف هایش.
داشتیم با رادیوی ترانزیستوری اش راک اند رول گوش می کردیم و بی دل و دماغ شراب می خوردیم. هر دو حالمان گرفته بود. مانده بودم بقیه زندگی اش را چه طور می خواهد سر کند.
باز یک قلپ شراب خوردم. گروه «پسرهای ساحل» داشتند توی رادیو یه ترانه می خواندند درباره دخترهای کالیفرنیایی. از آنها خوششان می آمد.
چشمهایش مثل قالیچه های پاره پوره ی خیس شده بودند.
مثل یک جور جاروبرقی عجیب سعی کردم دلداری اش بدهم. همه روضه های عهد بوقی را که به خیال خودمان برای کمک به دل های شکسته مردم می خوانیم، برایش از بر ردیف کردم، اما کلمات به هیچ دردی نمی خورند.
تنها فرقش این است که آدم صدای حرف زدن یک نفر دیگر را می شنود. وگرنه وقتی آدم کسی را که خیلی دوست دارد از دست می دهد و اخلاقش گه مرغی می شود، واقعا هیچ چیزی نیست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.
آخر سر رادیو را آتش زد. یک خرده کاغذ دور و برش کپه کرد. و بعد کبریت کشید به کاغذ ها. نشستیم و نگاه کردیم. تا آن موقع ندیده بودم کسی رادیو آتش بزند.
همان طور که رادیو با ملایمت می سوخت، شعله ها آهنگی را که گوش می کردیم ریختند به هم. آهنگی که در فهرست 40 اثر برتر، شماره ی یک بود توی این هیر و ویر یکهو شد شماره ی 13. ترانه ای که شماره ی 9 بود، وسط یک همخوانی درباره عشق و عاشقی شد شماره ی 27. آهنگ ها مثل پرنده های پرشکسته، از آسمان محبوبیت می افتادند. بعد دیگر آب از سر همه شان گذشت.
ریچارد براتیگان
چهار سال مان بود.
فکر کنم هم سن و سال حالای من بودی و بچه ها همیشه کرم می ریختند و پشت سرت هوار می کشیدند «زن دیوونه اومد! در رو! در رو! ساحره! ساحره! نذارین باهاتون چشم تو چشم بشه! منو دید فرار کنین! کمک! فرار کنین!»
حالا من با این لباس های عجیب غریب و این موهای درازم که مثل هیپی ها شده، دارم شبیه تو می شوم و الآن در 1967 قیافه ام به همان خل و چلی تو در 1939 است.
درست مثل تو که در گرگ و میش تاکوما لـِک و لـِک می کردی و ما سرت جیغ می زدیم «هی، زن دیوونه!» حالا در صبح های سان فرانسیسکو، بچه مچه ها سرم هوار میکشند «هی، هیپی
!»فکر کنم تو هم مثل حالای من عادت کرده بودی.
ریچارد براتیگان، بخشی از نوول فیلم خبری کاتن متر 1692
ای تو آن لحظه سراسر وجود من و از پشم ِ یار، موی دماغ تر
حس کردمت باید نوشت
تو که بر تنهایی ِ من خندیدی و من نیز خندیدم؛ هاهاها
حس کردمت باید نوشت
به کجا می روی ای سیلاب ِ زمستانی؟ پر آب؟ ای روان؟ مرا هم با خودت ببر، با فانوسی در دست، تاریکی های پل ِ روگذر را بر تو چون اتاقی خالی روشن سازم. ای آتش ِ در نیستان. نردبان ِ بی نون و ر ِ و دال و نون. بوی تو همچون کبابیست بعد از غذایی که مهم نیست چیست؛ و پنیر و سبزی ِ روی آن. ای کارون کوچولو، منم بیام؟
می ایستم تا بیشتر بهره جویم از تو. می ایستم. کلاه به سر. با استیلی لاغر. کفش به پا. کتاب به بغل. دست به قلم. ناخن ِ بلند. وای وای وای. همانجا ایستاده ام. می نویسم. می نویسم تا بیشتر بهره جویند از تو. می نویسم آه، قلمم هم بو کرد. با چشمانی گشاده مرا نگریست و دوباره نوشتن ادامه کرد؛ بدخط مثل قبل
حس کردمت باید نوشت
گو چشمه ات کجاست؟ بر شاخساران ِ بلند؟ یا مرکز فاضلاب ِ اداره ی ثبت احوال؟
رد پایت قهوه ای رنگ مایل به سبز ِ زلال
بویت همچون پنیر و سبزی ِ روی کباب
انگار اما، دیر وقتیست که این بوی ِ آتشین، ره به جان ِ خرابم نمی برد. پرکن بشکه را؛ که خود تشنه ایم، تشنه ترمان مکن
گــــــــــــو چشمه ات کجاست
حس کردمت باید نوشت
بگو شــُـر شــُـر. ای قاصد ِ روزهای خوش بو، قاصد ِ باران، جـــــــــوی. پر آب ِ روزهای پر آب. بگو. شــُـر شــُـر
بوی شــُـر شــُـر ِ پنیر و سبزی ِ روی کباب می آید. تا به کی تشنه دماغ گردمت جوی؟ پس به کی جوینده جوی انده شود؟
حس کردمت باید نوشت
بویت از خرمالوی بی بوی ِ جنده زاده هم تیز تر است. شاید به پنیر و سبزی ِ روی کباب می ماند زیاد. من به جفت گیری ِ این دو می اندیشم. من به گــُـل، به پروانه، به خرمگس. بو می کنم آی. نیشگون می گیرد؛ بوی جـــــــــــوی
حس کردمت باید نوشت
من نگاه می کنمت. جــــــان. از ته ِ جان من نگاهت می کنم
چه بزرگی
تو به وسعت ِ تمام حرف های گنده گنده
چه درازی
تو به طول شست ِ یک مورچه
و باز ای مورچه، د ُمـَـت را از سر ِ راهم بکش کنار. می خوام بگم؛ هرچی رو که از ته ِ جون بوییدم
تــــــــــو درازی، مثـــــــــــل بابا لنــــــــــــــــــــگ دراز. دو سه متری هم بیشتر
اصلا تو خدایی. تو خود ِ خود ِ خدایی. که یه کمی زلالی، یه کمی هم شــُـر شــُـر می کنی اوفـــــــــــ
حس کردمت باید نوشت
حس کردمت. حس کردمت. چه کسی غیر از من حس کردتت؟ حس کردمت که کردمت
تو را باید پا برهنه دنبال کرد. حیف کفش دارم و معذور. حیـــــــف. تو را باید پا برهنه بــــــــــــو کرد. تو را باید خام خام گاز زد؛ و مادرت را شــُکر گـــــفت. آری، مادرت را باید خام خام و پا برهنه شکر گفت.
نغمه ی سبز ِ زمستان. آن شیرین، آن جوی
بــــــــــــو ها پایان یابد پس به کی؟
بوی جوی آید همی
حس کردمت باید نوشت
ای همیشه استوارتر. ای روان جوی. ای پنیر و سبزی ِ روی کباب
می نشینم در پـــِــیــَــت سرمست و منگ
رهگذر، ای رهگذر
تو ندیدی که کبابی به دماغت بخورت؟
گفت کباب؟
گفتم بو کن
نشانم داد بیست متری جلوتر، یا کمی کمتر؛ تل انباری لــــــــجــــن
گفتم پس کباب؟
گفت خر داغ می کنند
گفتم باری؛
بوی جوی از دور خوش است
عرفان، دی 1387
شب بخیر؟
شب بخیر
شب بخیر؟
آره، شب بخیر
چرا گفتی شب بخیر؟
من نگفتم شب بخیر
پس گفتی؟
پس گفتم؟
گفتی؟
من نگفتم
پس چرا خندیدی؟
من نخندیدم
چرا، تو به رنگ ِ کرمی خندیدی
نه، من به رنگ ِ صورمه ای نخندیدم
حتی به قرمز؟
من نخندیدم
حتی به قرمز ِ خالخالی
من نخندیدم
بشکن
من نخندیدم
پس چرا عصبانی هستی؟
من نخندیدم
تو مثل ِ یه مورچه عصبانی هستی
من نخندیدم
ولی عصبانی هستی
من عصبانی نیستم
چرا، هستی
نیستم
مطمئنی؟
هستم
عصبانی هستی
من نه خندیدم و نه عصبانی هستم
من عصبانی هستم؟
نه، تو عصبانی هستی؟
نه، من عصبانی هستم؟
نه، تو عصبانی هستی؟
نه، من چرا عصبانی هستم؟
نه، تو چرا عصبانی هستی؟
نه، من عصبانی هستم؟
نه، من عصبانی نیستم
تو عصبانی هستی؟
نه، من عصبانی نیستم
پس چرا گفتی شب بخیر؟
عرفان، یکی از نیمه شب های دی 1387، پس از خورد کردن ِ اعصاب ِ پونا
اپیزود اول: آه، واقعا شرمندم که امروز نتونستم بخورمت. می دونی که، وقت ندارم حتی جورابامو اتو کنم. البته می تونم برای فردا به صفی الدین بسپارم که بیاد تو رو با خودش ببره، هرجا که اون بخواد. می تونین حتی با هم آب بادام زمینی بخورین، یا حتی کباب ِ سرخ شده؛ هرچی که اون بخواد. راستی، فردا شاید ساعتمو خورد کنم تا باهاش برات قاب هویج درست کنم. اصلا می تونیم با هم یه پاستیل بخوریم!
اپیزود دوم: آه، واقعا شرمندم که امروز نتونستیم کبابمونو بخوریم. می دونی که، وقت ندارم حتی آدامسمو اتو کنم. البته میتونیم برای فردا به سرجان هرشل بگیم بیاد ما رو با خودش ببره -چون هاورکرافت داره- هرجا که تو بخوای. می تونیم با هم آب هویج بخوریم، یا حتی آب معمولی؛ هرچی که تو بخوای. راستی، فردا حتما بادام زمینی هارو خورد می کنم تا باهاش هیچی درست نکنم، حتی قاب برای ساعتم. اصلا می تونیم پاستیل بخوریم!
اپیزود سوم: آه، چقدر خوب که دیشب نتونستیم با شرمندگی هویج بخوریم، حداقل نمازمونو اول وقت اتو کردیم. می دونی که، وقت ندارم حتی خوب بخوابم. البته می تونیم برای فردا صبح ساعتو زنگ بذاریم که بازم نمازمونو اول وقت اتو کنیم، اگه خدا بخواد. می تونیم حتی نماز -ُ- به جماعت اتو کنیم، بعدشم تا شام همدیگرو بخوریم؛ هرچی که خدا بخواد. راستی، فردا دعا می کنم کره بادام زمینی ساعت ده به بعد با قابش تو آب خورد شه. پاستیل بخوریم!
اپیزود آخر: آه، برای چی باید شرمنده باشم؟ بخاطر یک مشت بادام زمینی؟ مگه نمی دونی که وقت ندارم حتی؟ البته فردا مگه چه خبره که حتما باید یکیو اتو کنیم؟ بهرحال، خواستن توانستن است، از الان هرجا که من بخوام. من نه کرم ِ هویج دارم و نه حتی می خوام آب ِ هویجی ِ مسخره ی تو رو ببینم؛ هرچی که من بخوام. راستی، فردا اگه توی قاب ببینمت خوردت می کنم، هر ساعتی هم که باشه فرقی نمی کنه. پاستیل؟!
عرفان، آذر 1387
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
- سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آنکسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبوده است
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
به خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یکنفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آب های جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوئیده است
در زیر پا لگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز مهمانی خورشیدند.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده
نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند
انگار
آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوائی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه میشود به سوره های رسولان سرشکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه خورشید
بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟
»نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند.
سلام ای شب معصوم!
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست.
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گریسته بود آنشب
آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آنشب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،
و آنکسی که نیمه ی من بود، به درون نطفه ی من بازگشته بود
و من در آینه میدیدمش،
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم...
انگار مادرم گریسته بود آنشب.
چه روشنائی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش میرفت
گوئی بکارت رؤیای پر شکوه مرا
با خود بسوی بستر شب میبرد.
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد
»گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
»انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد:
صبور،
سنگین،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار میکنند
- سلام
- سلام
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوئیده ای؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم...
چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب
می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان با کرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آنکسی که با کلام سخن می گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است.
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه ی او مانده ست.
سکوت چیست، چیست، چیست ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم، اما زبان گنجشگکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست.
زبان گنجشگکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشگکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
زبان گنجشگکان در کارخانه می میرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
بسوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی می داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده است.
پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید.
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی.
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ایستگاه های وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی...
آه،
چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند
و این صدای سوت های توقف
در لحظه ای که باید، باید، باید
مردی به زیر چرخ های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد...
من از کجا میآیم؟
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد
»گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
.»سلام ای غرابت تنهائی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
فروغ فرخ زاد
- اون کرستی نیست داره می آد؟
- نمی دونم، فکر کنم خودشه
- تلو تلو می خوره؟
- یعنی مسته؟
- یعنی کریستی مسته؟
- اینطور به نظر می رسه
- هـــه، کریستی ِ مست
- تو چرا بهش میگی کریستی؟ همه میگن کریست
- کریست؟ خب، کریست ِ مست
- بهتر شد
- به نظرت خوش اومده؟
- نمی دونم، ببین چقدر خستست بیچاره
- اینطور به نظر می رسه
- اوپس، چه بــویـــی
- بیا کریست، اینجا با ما کنار آتیش می تونی گرم شی
- آره، آتیش ِ زیر ِ برف
- خوش اومدی کریست
- خوش اومدی کریست ِ مست
عرفان، اولین نیمه شب ِ ژانویه ی 2009
حیاط خونه ی ما تشکیل شده از یک پارکینگ، چند انباری، یک پستوی کوچک و البته مورد علاقه ی من، باغچه ای حداکثر چهار متری، و یک نورگیر. ما هیچوقت تو باغچه ی حیاطمون خرمالو نداشتیم. نمی دونم چرا. یادم می آد یه بار که بچه بودم بابام برامون خرمالو خریده بود. به من هم تعارف کرد؛ خوردم ولی اصلا خوشم نیومد. شاید خرمالوش بالغ نبود. اجازه بدین از اولین برخوردم با خرمالو براتون بگم: یه گوجه فرنگی که کمی از ارتفاع و رنگش آب رفته. اولش تلخ بود، آخرش هم تلخ بود. بعد ِ اون خاطره ی سیاه، همیشه اندر عجب بودم و کنجکاو که چطور بعضی ها خیلی راحت می تونن خرمالو بخورن بدون اینکه حتی ذره ای مخالفت و نارضایتی تو چهرشون پدیدار شه. همیشه همینطور بود، میوه ها با من یه جور دیگه رفتار می کردن. برای بقیه دریغ از یه ذره تلخی و نامهربونی. یه بار دیگه هم وقتی بچه بودم، مچ ِ یه مگسو تو بشقاب هندونه ی پسر عمم گرفتم. حیف که ضربم کشنده بود و پسر عمه ی عزیزم دیگه نتونست به خوردن هندونش -که کار مورد علاقش بود- ادامه بده. من با میوه های زیادی خاطره دارم. مثلا همین چند روز پیش؛ رفتم سر کوچه یه پاکت مـُـز بگیرم، نداشت. یا حتی هفته قبلش، دنبال سیب می گشتم ولی گیر آوردم. خب بالاخره هر شخصی تو یه چیز بخصوصی استعداد داره. استعداد من تو میوه ها خودشو بروز میده. اولین باری که یه کرمو تو انار شکار کردم هیچوقت یادم نمیره -مگه میشه آدم بزرگترین تجربه های زندگیشو فراموش کنه- حداقل سه سال بعد از خوردن اولین مورچه ی زندگیم بود. طعم قرمز ِ انار، با طعم حلزونی ِ یک کرم. وایــــــ؛ فوق العاده میشه. دو سه بار ِ دیگه هم شانس امتحان کردن این طعم ِ شدیدو داشتم البته. من این معجونو برای هر کسی درست نمی کنم. شاید فقط برای کسی که خیلی دوسش دارم. گرچه فرمول زیاد پیچیده ای نداره؛ ولی کرمی که با عشق و محبت گاز زده میشه کجا و کرمی که با نفرت و انزجار؟
نمی دونم کی خرمالو رو کشف کرده ولی اصلا علاقه ای هم به دونستنش ندارم. شاید اگه من کشفش می کردم اسمشو می ذاشتم "خرمالا". نمی فهمم که چرا همیشه بلافاصله وقتی میگم "خرمالو" به یاد اسم ِ "کورینگو ماچی تاباریگا نالیتو بیلو کارینا باتسو" میفتم؛ همیشه از این اسم چندشم میشد. این اسمو از زبون اولین مورچه ای که خوردم؛ وقتی آلت تناسلیش زیر دندونام جیز و ویز می کرد شنیدم. چند سالی فراموشش کرده بودم، تا اینکه برای اولین بار اسم "خرمالو" به گوشم خورد. چندش آوره.
چند وقت پیش تو یه روزنامه خوندم خرمالو رو میشه سرخ کرد و با تکه های یخ ِ خشک شده یا قارچ و سیب زمینی ِ مهرام به عنوان یک وعده ی غذایی ِ کامل میل کرد. پیش خودم گفتم میوه ای که اینهمه طرفدار داره چرا باید شبیه به گوجه فرنگی باشه؟ چرا نباید استقلال داشته باشه؟ مگه خرمالو هم بده؟ میدونید؛ همیشه در پی این شباهت ها خیانتی نهفتست. شاید خرمالو هرزه بوده. هیچ هم بعید نیست. خانم آلو با آقای خرما -کمی مکث می کنم، غریب است- هیچوقت خواهر، مادر و بخصوص همسرتون رو به اون دسته از دوستاتون که عـَـرَبـَـن معرفی نکنین، چون بعد استفاده؛ دیگه بدردتون نمی خورن -خیلی مرد سالارانه بود، نه؟- باید زودتر از اینها می فهمیدم. خانم آلو با آقای خرما. میوه ی جنده. حروم زاده های لعنتی. اصلا باید اسمشو می ذاشتن "جندالو". اینجوری منم دیگه به یاد اسم "کورینگو ماچی تاباریگا نالیتو بیلو کارینا باتسو" نمیفتادم. چرا امشب که برای بار دوم تو زندگیم این میوه ی جنده رو می خوردم متوجه نشده بودم؟ الان که فکر می کنم می بینم اتفاقا مزش هم یه چیزایی بین پرده ی بکارتِ دختر شونزه ساله ی همسایه و یه مورچه ی تالاسمی بود. چرا به تموم این نشونه ها الان باید دقت کنم؟
ما انسان ها چقدر بی تفاوت از کنار میوه های دور و برمون می گذریم. تو یه کتاب خونده بودم منشاءِ اکثر جنگ های دنیا میوه ها بودن. بر فرض مثال یکی از پادشاه های ایرانی، وقتی می خواست کلم ِ بنفش بخوره، راکت ِ کروز دقیقا خورد وسط خایش. یا یکی دیگه، مثل اینکه فرمانده های سپاهش سر ِ خربزه ای که عالیجناب قرار بود نوش جان کنه دعواشون شده بود، بعد خنجر رفت تو پای پادشاه و اون پاش هم وقتی می خواست سوار ِ خر ِ ملت شه گیر کرد به زنجیر ِ قلاده سگش و افتاد روی میخ سمـّـی. کلا حکایت است انسان ها رو در طول تاریخ دو چیز گول زد. یکی زن و دیگری هم میوه. شنیده شده از ما بهترونی هم بودن که بدون اینکه آلوده شن رو میوه ها تحقیق کردند و نتایج ِ تحقیقاتشون هم هیچوقت بدست نیومد -همونطور که الان هم خیلی ها به قول خودشون زیر و روی زن ها تحقیق می کنن- البته لازم به ذکره که بنده شخصا به طرز مفرطی آلوده به هردوی این عناصرم. میگن تو یکی از فلسفه های شرقی اگه کسی بخواد به درجه ی نیمه خدایی برسه، باید حداقل شیش ماه با یه زن برهنه و یه میوه تو یه جنگل ِ دور افتاده که اونجا حتی گوجه فرنگی هم کشت نمیشه، طی کنه. اونطور که من شنیدم بعد ازِ اتمام ِ مراحل مختلف و درجه های سختی، به یه حدی میرسن که حاصل ِ رابطه جنسی بین این زن و مرد میشه میوه. البته باز هم میگم، من فقط اینو شنیدم و تا الان از دور و بریام ندیدم کسی رو که اینو شنیده باشه. به هر حال ما انسان ها خیلی بی تفاوت از کنار میوه های دور و برمون می گذریم؛ خرم آن آلو که پیوسته بماند به یاد.
من معتقدم هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. اتفاقا دوباره رودررو شدن من با خرمالو هم اتفاقی نیست که اتفاقی باشه. همسایمون -که باغ خرمالو داره- باعث شد من تو عقیده ای که در مورد خرمالو داشتم تجدید نظر کنم. این اتفاق اتفاقی نیست. از حالا به بعد تموم اتفاق های بزرگی که قراره تو زندگی ِ من اتفاق بیفته، می تونه تحت تاثیر همین آشنایی ِ من با خرمالو -یا شاید همسایمون- باشه. شاید من همونی هستم که باید خرمالو رو از حبس گوجه فرنگی ِ ظالم؛ که مادرش خوب پدرش خوب، نجات بدم. شاید نسل های بعدی من شبیه خرمالو شـَـن. یا مغز خرما گونه و اندام آلویی پیدا کنن. شاید من ناجی ِ سرزمین ِ خرمالو های حروم زاده باشم. شاید از فردا یه درخت ِ خرمالو تو باغچه خونمون بکارم. شاید یه همسایه ی دیگه باعث شه من تو نظراتم نسبت به "انبه" هم تجدید نظر کنم. من معتقدم هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.
هندونه فقط هندونست. خواستم بگم هندونه پدر ِ هندونست، دیدم هندونه هندونست. خواستم بگم هندونه مادر ِ هندونست، دیدم هندونه هندونست. خواستم بگم هندونه زن ِ هندونست، دیدم هندونه هندونست. گفتم بهتره بگم هندونه هندونست. ولی خرمالو هندونه نیست. خرمالو تجلی احساس عشق و شهوت ِ صورتی ِ یک خرماست که با ظرافت و حیله گری ِ آلو یکی میشه. خرمالو هندونه نیست.
امشب وقتی داشتم برای دومین بار تو زندگیم خرمالو می خوردم، به چیز ِ خاصی فکر نمی کردم. بعد از اینکه خرمالو رو شستم سرشو با یه چاقو خیلی آروم و با آرامش کامل از بقیه اندام گوجه فرنگی مانندش جدا کردم -این کارو قبلا تو یه فیلم یاد گرفته بودم- بعد سعی کردم خودمو متقاعد کنم که هیچ نوع ضایعاتی رو حروم نکردم. یه مکث ِ تقریبا طولانی. وقتی تونستم با خودم کنار بیام، خیلی آروم و طوری که هیچکس صدای زنبور مانند تپش قلبم -ُ- نشنوه، مغز خرمالو رو با یه قاشق ِ فلزی، قـِـلـِـفــتــــی از فرط ِ تنش با یه صدای چندش آور بیرون کشیدم. نمی دونم صداش مثل مـُـردن یه برگ پاییزی زیر پات بود یا فریاد یه مورچه وقتی آلت تناسلیش زیر دندونات جیز و ویز می کنه. هرچی که بود، خوشایند مثل صدای ویلــُـن سـِـل ام نبود. بدون اینکه به چیزی فکر کنم همون قاشق ِ فلزی ِ پر مغزو آوردم تا جلوی دهن ِ نیمه بازم که مثل یه بچه ی کم عقل فقط انتظار پستون ِ مادرشو می کشید. بو کردم. تلاش کردم متوجه بوی خاصی بشم. حداقل بوی قاشق ِ فلزی. امـّـــا نه. انگار همه ی بوهای عالم با من قهر کرده بودن. قاشق ِ فلزی ِ پر مغزو بردم تو دهنم؛ خیلی سریع بدون اینکه یه لحظه هم چیزی بشنوم. با زبونم همشو لمس کردم. سعی کردم مزشو احساس کنم. اولش شیرین بود، آخرش هم هرچی سعی کردم حس ِ تلخی ِ اولین بارو توش احساس کنم موفق نشدم.
عرفان، آذر 1387
رادیوی تاکسی روشن بود و گوینده رادیو می گفت: «باور کنیم که سر هر کدام از کوچه های خیابان زندگی مان اتفاقی جدید انتظار ما را می کشد و از سر هیچ کوچه یی بی توجه رد نشویم، شاید اتفاق خجسته یی سر کوچه بعدی منتظر ایستاده باشد.» مردی که عقب تاکسی پهلوی من نشسته بود، گفت: «اتفاق خجسته دیگه چیه؟ تو این برف و یخبندان ما داریم از سرما قندیل می بندیم، این داره از اتفاق خجسته میگه، آخه مگه اتفاق خجسته هم جایی هست؟» راننده گفت: «بودنش که هست ولی نمی دونم چرا برای ما پیش نمیاد.» مرد پرسید: «مثلا اگه الان چه جوری بشه برای شما اتفاق خجسته ای یه؟» راننده گفت: «من شانزده سالم که بود خاطرخواه دختر همسایه مون شدم، اگه الان بعد از بیست و پنج سال دختر همسایه مون سوار تاکسی بشه که من یه نظر ببینمش این می شه خجسته ترین اتفاق دنیا.» همان موقع خانمی که کنار خیابان ایستاده بود، گفت «مستقیم» و روی صندلی جلو کنار راننده نشست. گوینده رادیو هنوز داشت حرف می زد: «امروز پنجشنبه بیست و هفتم دی ماه است و هنوز درخت های شهر ما از برفی که چند روز پیش باریده سفیدپوش است.»
سروش صحت
تولد، تولد
شب یلدا رو فوت کن
تا صد سال به این سال ها
پارسال دوست امسال نویسنده.
عرفان، شب یلدای 1387
پدر... چرا دیروز که خواستم کارتون ببینم یهویی برق رفت؟
پسرم... برای اینکه مردم راه درست مصرف کردن برق رو بلد نیستند و اسراف می کنند...
پدر... چرا دیشب که رفتم حموم یهویی آب قطع شد؟
پسرم... برای اینکه مردم راه درست مصرف کردن آب رو بلد نیستند و اسراف می کنند...
پدر... چرا دیشب بخاری گازسوزمون خاموش بود؟ و من تا صبح می لرزیدم؟
پسرم... برای اینکه مردم راه درست مصرف کردن گاز رو بلد نیستند و اسراف می کنند...
پدر... چرا وقتی بهت گفتم منو ببر گردش گفتی سهمیه بنزینمون تموم شده نمی شه؟
پسرم... برای اینکه مردم راه درست مصرف کردن بنزین رو بلد نیستند و اسراف می کنند...
شما چرا همه چیز رو می ندازید گردن مردم... مردم... مردم... مردم... [مظلوم و محزون]
بچه زبونت رو گاز بگیر... بار آخری باشه که در مورد مردم این طوری صحبت می کنی... بی ادب... برو با اسباب بازی هات بازی کن... [خیلی عصبانی]
علیرضا کریمی مقدم
-
معذرت می خوام قربان آثار خودتونو تو کتابخونه تون نمی بینم.- آثار خودم رو؟
- بله قربان.
- می خوام چی کار؟
- مگه نویسنده ها آثار خودشونو نگه نمی دارن؟
- خبر ندارم ولی کاری که آدم خودش ترتیب شو داده و می فهمه که چی هست واسه چی نگه داره؟
غلامحسین ساعدی، بخشی از نمایش نامه هنگامه آرایان، 1355
وقتی اصلا مهم نیست که از کجا شروع می شود
وقتی مرگ مولف باعث می شود تمام نوشته هایت را نگه داری -و نسوزانی- تا شاید آبرویت نرود
وقتی ثبات شخصیتی، شناسه ایست بر تجدد
وقتی وسیله ای می شوی برای مصرف هدف
وقتی محدود می شوی -پس مجبوری- به طی مسیر
وقتی ذهن تو از مه غلیظی که سکته مغزی ات به وجود آورده بود پاک می شود
وقتی آن -من- حسابی فراموشت می شود
وقتی هنوز تو را دوست نمی دارم
وقتی من یه آدم معمولیم -و بعدا دیگه اون آدم قبلی نیستم-
وقتی گره گوار سامسا از خواب آشفته ای می پرد
وقتی سیگارت خاموش می شود
وقتی مورچه ها یخچال را برده اند
وقتی آخ جون
وقتی همه چیز می گذرد -و باز هم می گذرد-
وقتی به شریک جنسی مورد علاقه ات می گویی خوک
وقتی مریض نیستی
وقتی برگی روی فراموشی دستت می افتد: برگ اقاقیا
وقتی نر است و می دوشی
وقتی ایده هایت دزدیده می شود و روحت سپوخته
وقتی به مادرت قول می دهی
وقتی هنوز بچه ای
وقتی پدرسوخته عجب چیزی بود
وقتی کلا زیر سوال می روی
وقتی به گا رفت، نه؟
وقتی سخت در انتظاری برای شروع جدید -شاید نوشتن-
وقتی هوا سرد می شود...
عرفان، آذر 1387